زندگی خانوادگی

ازکتابچه خاطرات پتونی

الا خواهرک در همو وقتای جنگ یک دفه دیگه همی دل آغایم هم نیست  رفته پشت کار و بار خود در کدام شهر دیگه  که یک روز جنگ شروع  شد الا یک هفته  مکمل همی فیر بود و راکت بود و بم بود و مرمی بود کوچه در کوچه مردم در تاکوی های خانه خود قید مانده بودن حتی  تا تشناب هم رفته نمیتانستن چرا کی  یک دفه یک بیچاره  از تاکوی برآمده بود که بره  تشناب که در همی حویلی شان  راکت میخوره جابجا ی میشه .خو این سر کوچه ما  ره نفرهای فلانی خان  گرفته بود و او سر کوچه ره  نفر های بسمدان خان در بین مانده بودیم ما و بسته شهر زیر مرمی و آتش خو خواهرک همی سر یک دیگر بدن وقفه  فیر کرده میرفتن و ما در بین قید خو خلاصه یک هفته باد یک روز دیدم که چپ ها چپی شد فیر میر خلاص شد گفتن نفر های این  نفر های او دیگیشه پس فرار داده و  میدان جنگ را برده همی پنج دقه از آرامی تیر نشده بود که  اینه دیگر دیدم که مردم ها و همی همسایه ها کل شان یکی پشت دیگر همطور مال و حال را ایلا کرده همراه همو یک بغچه کالا در دست عی پای لچ زن و اولاد در شانه شان  از خانه های خود میبرآمدن و هر طرف  فرار میکردن که مقصد از این شهر برآین برن ملکه ایلا بتن    حالی دیگر دل آغایم هم نی  که مه هم اولاد ها را پیش انداخته بگریزم  خرچ هم خلاص شده اولاد ها هم  گشنه  حیرا ن بودم که چی کنم اشتکک هایم در راکت و مرمی   نمردن حالی از گشنه گی  خدای نخواسته نمرن مرد و مردینه هم نی که بره سودا بیاره خو دیگر مجبور  همی چادری را در  سر کرده همو چند روپی که داشتم در بغل زده اولاد ها را به پیش همسایه ماندم بدو بدو رفتم شهر. شهر هم دیگر هموتو خالی که  زووو میزنه چهار طرف دود و آتش بلند است مرده ها در روی سرک افتاده دکان ها همه بسته یگان یگان تا مه واری حتمی مجبور وارخطا وارخطا ایسو اوسو میدون خو به مشکل بلاخره یک دوکان را پیدا کردم یک کمی آرد و برنج و روغن که پیدا شد یا نشد خریده ده خلطه ها انداختم حالی میبینم که در بسته شهر  به غیر از جند مرد و بچه یک زن را نمیبینی و در هر طرف هم مردهای تفنگ دار که همطور بد بد طرفم هم سیل میکردن یک دفه لزره درجانم افتاد از همقدر بم و راکت نترسیده بودم که از همی تنهایی خود  ترسیدم همی میگفتم اگر مره چیزی شوه اولاد هایم چطور میشه خو همطور ترسیده  ترسیده و خلطه ها را زور زده  طرف خانه  دویدم در بسته سرک کلان مه تنها میدوم و همی چادری است که در شمال بربربر میزد که حالی در این وقت یک بچه جوان که خدا گردنمه نگیره به سن بچیم بود  جانمرگ شده  در او حال و روز صدا میکنه ای ای ندو نی  صدقه ساقک های پایت شوم چی شی استی بخدا تو صبر کجا میدوی حالی دیدم که این بچه از پشتم روان شد و ده همی پشت پشتم نزدیک نزدیک  روان است و همی بریم گفته میره که قندول مقبول که این و که آن مام دیگر  در همی دلم چطور دوش زده میروم دلم میشه که همی چادری مه بالا کنم بگویم خجالت نمیکشی  مه از مادرت کرده کلان استم تو از کدام کوه پایان شدی ؟  که در این طور یک حالت هم از بی تربیه گی ات نماندی خو اما دیگر در دلم لاحول کرده همطور چپ خود را گرفتم ماندم اش که همطور نزدیک نزدیک از پشتم بیایه  که اگر این سلاح دار ها بیبینه بگوین برو اونه تنها نیست همرای مردینه خود است  خو دیگر این گفته میرفت و مه همطورچپ چپ  آهسته آهسته رفته میرفتم . یک وقت فکر کرد  که ولا دختر ره خو گپ دادم نزدیک تر آمد گفت مره  او شیرپیره خلطه هایت را بتی که دستک های نازکت اوگار نشه چپ کرده همی خلطه ها را هم در دستش دادم و دیگر هموطورپر گفته از پشتم روان شد همی نزدیک خانه که رسیدم دلم که بیخی جم شد که دیگرخطر مطری  نیست روی چادری  مه  بالا کردم  گفتم خیر بیبینی بچیم از کمک اک ات  خد اجر شه برت بته هله دیگه  زود بدو خانه تان خود را برسان که  میگن که نفر های فلانی خان امروز پس از سر سر شهر حمله میکنه و دروازه خانه را بسته کردم  بچه همطور حل و مل  دهنش واز ماند پشت سر خود را خاریده رفت و مه هم سالم همرای خلطه های گرنگم به خانه رسیدم ها ها ها چی روز های بود بخدا حالی که یادم میاین خونم در رگ هایم خشک میشه . پتونی شما18DF890E-9345-4C37-9192-916AAE5D938B_mw800_s

(Visited 544 times, 1 visits today)